هندسه

مارس 9, 2010

وقتی مجانب است غزل با زبان تو

صد بوسه می شوند مماس لبان تو

تو : نیمساز زاویه واژه با سکوت

شعر امتداد محور شیرین بیان تو !

مجذور ماه ، آمده بر مد آبها !

تقسیم نور بر عطش جاودانه : تو

چون نیست رسم منحنی ات در توان موج

او در جنون خود برسد بر توان «تو»

شیب بهانه های جهان رو به بوسه ات

میل معادلات تمام زمانه : تو

مجهول چشم توست که مست از جواب هاست

حل می شود معادله در استکان تو

سهمی به من نمی دهد این حجم منحنی

جز چشمهای تیرهء ابروکمان تو ؟!

وقتی محاط توست جهان، پس چه می شود

با بوسه ای محیط شوم بر دهان تو ؟!

من در شعاع جذبه تو پر گشوده در -

دیوارهء مدوری از بازوان تو

این هندسه مهندسی عشق و بوسه است

معماری شگفت غزل در جهان تو

مارس 9, 2010

در زندگیم

کمر به قتلی نبسته ام / هرگز

دست به کمر نایستاده ام

قتلی را به چشم دیده باشم

با این همه / در تمام قتل های جهان دست داشته ام .

در لباس خواب خودم زندانی کرده ام خودم را

با راه راهی مشابه / و صراطی لنگ لنگان

موری که سوسوی چشمم روانه بود / با چاقویی کند .

چاقوی میوه خوری که در در دستم

می لرزم

از هیچ انسانی نمی ترسم

از مرگ     نمی ترسم

از این مورچه می ترسم

ذره ای از مرا در خواب به یغما برده است .

دیشب در خواب خواب دیده ام :

مرد انتقامجو در حال آمدن است / در حال آمدن است

و انتقام خون هفت میلیارد انسان ِ لاغری را می گیرد

که به دست هفت میلیارد انسان فربه بلعیده شدند

سپس     تک و تنها     تمام زمین را اداره می کند .

اعتراف می کنم

تمام عمر / با انسان های زیادی دست داده ام

برای انسان های زیادی دست تکان داده ام

قسمت زیادی از آسمان را /

میان دو انگشت / عکس گرفته ام و گریسته ام

با این فرض / یعنی تمام کهکشان را به آغوش کشیده ام

مارکوپولو نبودم / همواره ی تن ها بودم

رویایی نداشتم

مارکوپولو بودم / در رویای دیگران سر در می آوردم

زیر دامن عروسی سپید .

یک دست رز ِ سپید که در در دستم

می لرزم

از هر انسانی می ترسم

از دوستی با هر انسانی می ترسم

از این مورچه نمی ترسم

ذره ای از مرا در خواب تا ثریا برده است .

دیشب در خواب خواب دیده ام :

نجات دهنده از گور برخواسته است

از گم و گور     بر خاسته است     از روی تختم من

چشم در چشم ِ تن /

ستاره ی داوود را هرچه در لای پاهات جستجو می کنم . نیست .

برام مهم نیست

وقتی به انتهای راه میرسی

وقتی که راه به انتهام میرسه

چه سرنوشتی برای من رقم می خوره

چه سرنوشتی برای اون راه رقم می خوره

بالاخره اتفاقی میافته

برام مهم نیست / چه سرنوشتی برای اون اتفاق رقم می خوره

همه ی این سرنوشت ها را توی خواب دیدم

اما الان بیدارم

و برام مهم نیست / چه سرنوشتی برای خوابم رقم می خوره .

من فکر میکنم باید صورتم رو بشورم

بنشینم سر سفره / تکه ای نان بردارم

و سهم خودم رو از خورشید روی آن بمالم

روی ابر خودم دراز بکشم / خسته که شدم

روی هلال ماه بنشینم و با ستاره ها عشق بازی کنم .

اعتراف میکنم

همه ی این ها رو توی شعرم نوشتم

اما الان دارم دقیقن با تو حرف می زنم      مورچه ی عزیز !

برام مهم نیست / چه سرنوشتی برای شعرم رقم میخوره .

مارس 9, 2010

بیهوده کش می آید

دستی که مچاله می شود

در کاغذ حرف های امروز

دیروز می شود

تو از آن می گذری

به یاد نمی آوری

دوشنبه ای را که دیگر

آن سوی میز

زیبا نیست .

خودتان قضاوت کنید! آن چشم را چطور می‌توانستم جور دیگری ناجور بنویسم؟!

مارس 9, 2010

« و چهره‌ی تو بر پلک بسته واژه‌ی مجهولی است»

یدالله رؤیایی

چشم در برابر چشم به کمد میخ است چسبیده ، عکست هم را در آن ناپیدا نتوانستم بیابم – چشم در برابر چشم مرده است – گریی دن‌ام را نگاه کردی – پاییدی – با اینجور نوشتنی دگی‌ام – تنیدی با تار و پودهای رویایی ِ این دیدنا – در تقلای کرمی به منقار یا مگسی در دام – که عطری خسته از انحنای تنم روی تخت به خودت گره می‌خورد – با اتاقی لمسیدن – اتاقی با دریدگی ِ چشم‌های مثل ماهی‌ها با رنگ ِ از تنگ پریدگی‌شان که با آن پریدنا مردگی می‌کردند – چشمی نیست – هرگز به این حد سراغ ِ نگاهیدن ِ مورد علاقه‌ام نرفته‌ام و از خودم دور مثل ِ همان اتاقی که تصورش می‌کنم بی چشم – سری مثل جمجمه‌اش بود ، روی تخت تجزیه می‌شد – کرم‌ها در منفذهای ریشه‌ی موها تقلا می‌کردند با تنی نصفه که بیرون می‌آمد و داخل می‌شد ، تمام چشم‌ها خیس و لزج روی هم روي فرش زیر تخت می‌لوند ، چشم بزرگ هنوز در تنیدگی کمد جایی برای خودش می‌پایید – دیوار سفیدی‌اش توی سیاهی چشم‌ها براق می‌شد وهراز چند گاه ، تقلای پریدن در هوا چشمی را می‌ترکاند که از نگاه ِ چشم ِ بزرگ تک افتاده بود – لخته‌ها، جداره‌ها چشمی، سفیدی چشم با شتک‌های اشک و خون آبه به کرم‌های روی صورتم تراوتی ابدی می‌بخشید – تخت هنوز در بوییدگی ِ تنش کسی را دوست داشت – کسی که دوست داشتگی‌اش در آن حالتا بود – قبل از آمدنا ، عطر زنانه ای را خیلی نجیب حس می‌کرد، می‌توانست با همه‌‌ی این‌ها که همه با هم همه‌ی اینهایی شده بودند که تن‌ها باشد، تنها باشد – از کجا می‌فهمید سرمه دان ِ خالی ِ توی ویترین علاج ِ روح ِخسته‌ی چشم‌هاست با آن عکس‌ها که در سیاهی ِ مردمک ها درگیروداری محو دست و پا می‌زدند ؟ – انگار خیال ِ ماهی‌اند که بی ‌تنگ مردگی می‌کنند بر گل‌های قالی ، در این پریدنا و خشکی رویاهاشان، برق نگاه شان و جوابی که انگار مثل پتک از چشمی که به کمد است تیر خلاص را می‌ترکند و نابود – من هم روی تخت چگونه می‌توانسته بود از این فهمیدنا بگوید جوابش چیست؟ – باید با لبهاش چه چیزی به عکس توی چشم‌ها می‌گفت؟ سرمه دادن ، مات در سیاهی آن همه مردمک مثل ِ لب‌های خشکیده‌ی ماهی میان آن همه رُژ توی ویترین به رنگ مژه‌های سوخته می مانست – گل‌های مرده‌ی قالی که قرمز بودناشان به پریدگی ِ پلک‌ها به رنگ ماهی‌های نیمه جان مي رفت با رژ مسی‌ برّاق، رژ صورتی و رژهايی به رنگ لب‌های مرده که تنشان اسکلتی است از رنگ به سفیدی چشم‌هام می‌پاشيد – چه فایده؟ – از دریدگی ِِ سفید ِ این دیوار تا امتداد ِ نگاهت – نگاهش چه چیز جز مرگ می‌توانستم می‌بودم ؟ حالا برای خودت ، با این همه خودم خودم کردنا می‌ترسم با کرم‌های صورتي ام که دارند تمام ورودی‌ها، تمام رویاهام را با ترشح ِ اسیدی ِ لزجشان می‌تراشند ، و عطر تو را که به تنم گره خورده می‌جوند ، تختت چه آرام و بی‌اعتنا دارد در پیچیدگی‌ام که از دردناکی به دیوار ناخن می‌کشد خواب تابوت مرا می‌بیند. سرم چشمی ندارد – از اینجور دیدنای جمجمه‌اش ‌که انگار از خیال وزیدگی ِ این جور نوشتنا می‌آمد از خودش پرت توی خیابان کوچه شد ، تا در زد دستی که دستم را گرفت، با برآمدگی ِ پله‌ها ماسیده به دیوار که تا بالاها بردنمان ، تا آخرین در – آمد – خونی از جنس دستهات در رگ‌هاش جریان داشت – ماشین‌ها هنوز توی سرم بوق می‌زدند – شرم از نبودن ، از پاهای خسته ی پله با لباس ِ چرکی‌ام ، صورت ِ مثل ِ مردادم خیال تابستانی‌ات را عرق می‌زد – جمعه هم روی شَبَش پهن بود – هنوز هست – از مردن ِ این مرد، من ِ میان ِ فاصله‌ها از پنجره بود تا پرتیدن در خیابان و ترکیدن مثل چشم‌های بی‌مژه و ابرو که درهم بودگی‌ ِشان دو چشم ِ چسبیده به کمد را با آن ابروهای کمانش خسته می‌کرد. تردید – در انتظار بود؟ – کسی آیا جواب ِ اینها که با همه آمده بودند را جز این داده بود؟– شاید چشم ِ روی کمد از این رویاها نمی‌خواست جریان ِ خون ِ قرمزی را در دست‌هاش بی‌واسطه‌ی دست‌هام تجربه کند – مثل جنون قرمز رژ‌ها که روی لب‌ها می‌سرید جلوی آینه که خیال ِ بودنش همیشه همانجا تا صبح بود فهمیدگی‌ام همین مُردناست در همین تابستانی که ملال ِ‌گرمش خودش را مثل ِ آتش گرفته‌ها به مرداد ِ آن نیمه شب ِ از ساعت گذشته می‌زد تا من این نویسندگی را سطر به سطر بمیرم . کسی خوابیدگی نداشت – خودتان قضاوت کنید! این را چطور می‌توانستم جور دیگری ناجور بنویسم؟! – مثل من و خیابان که به خانه آمدیم از جنس خودشان ، از جنس همان رگ‌ها – در باز شد ، وُرودَم! – دست دادم با چشمی که خسته بود – پف کرده – بعد ، با خیابان که چشم بود – یا چشم شده بود – و از کجا معلوم خودش بوده ؟ – بالاخره ! – چشمی مرا با اتاقت – اتاقش آشنا کرد – تازه آنوقت بود که لمسیدن ِ چشمی که تا آشنا بودگی در من لرزید اتفاق افتاد – مثل اتاقی پر از همان اتفاقی که خیابان افتاده بود را با خودش آورد –باهمانكه ماشین‌ها بوق می‌زدند در رگ‌هاش تا همان اتاق آمده بودم – روی صورتم، روی تختی که خستگی‌ام را دراز کشید از افتادنا تا سرگیجه ی نپلکیدن ِ عینک ِ روی میز که عاری از چشمی بود که می‌شناختمش کمک می‌کرد تا سفیدی ِ کمد که پشت ِچشمت بود قطعه‌های صورتت را به مغزی که نیست فشار بیاورم که باعث متلاشی شدن عکست شد جز بریده‌ی چشمها که بی‌ملاحظه به این بودگی آنقدر به آن زل زدنا نگاه کرد تا وقتی تصویرت را نتوانست در سیاهی مردمک‌ها وسط سفیدی ببیند با تیغه‌ی ابروها که عکست را بریده بود – جز چشم‌ها – تکه تکه شد – ترکید! – بی‌ پریدگی که حقش بود ، حتا از سهم ِ پنجره‌ی رو به خیابانت – بی آنکه یادش بیاید در تقلای مردگی‌اش مرگ را در روزمُردگی مرداد ِبمَزد در فکر فرو رفتگی‌ام را غرق شدی – از این ترکیدنا به دیوار شتک زد گريه و از همان‌جا بود فهمید هیچ چشمی در پلک‌های نیمه بازش نبود و تمام مدت چشم‌هاش پشت ِ عینکت روی میز به جان کندنش می‌خندیدند – مثل نیازی که در پلک‌ها برای پریدن بود تا آمدن کسی که به این دوست داشتنا بیاید مهمانی خودش و در را باز کند . در فاصله‌ی من و در پنجره را فرار فهمیدم – کرم‌ها هم در بستگی ِ نیمه باز ِ پلکهام با شروع ِ زاد و وَ لد از تار و پودهای تصویرت بیرون می‌جهیدند و بعد به ولوله‌ای در هم می‌لولیدند – تصویر ِ گنگ و نخ نما شده‌ای که در خیال ِ دیدنت با خیابان قدم می‌زدم یا از همان اولین روز دیدنا با خلاءای که جا گذاشته بودی – پاک مي شد – من هم همه ‌جا دنبال ِ تكامل اش در چهره‌ات حفظ می‌کردم ولی زود از یاد می‌رفتی و تا یادم می‌آمدی هم رفته بودی– و از این رفتنا بود که آمدم تا پیشت چندبار همه‌چیز را بگویم – گفتم! – و از همین نوشتگی سر درآوردم که تردید در انتظار است مثل عکست که دریغ کردی – جز چشم‌ها– چسبیده با تیغ ابروها که به کمد است – در تمام ِ این دویدنا جز خلاءای که جا گذاشته بودی چهره‌ات باد می‌وزید و چهره‌ها را به باد می‌وزیدند مثل اتاق ِ پر از چشمت با برشی از صورت که چشم‌های در هوا که می‌چرخیدند وبا پلکها لبيك مي گفتند را ‌ بی‌مژه ، بی ابرو، با اشاره مثل حباب می‌ترکاند – چشم‌های من هم از همین‌ها بود که از سرم فرار کرد ند تا پشت عینکت پناه بگیرند تا سرگیجه ی قدم‌هام که مدام خودش را به دیوار می‌زد – تا اینکه در زدی – باشد! – هرچه در درون در است مال تو! و هرچه در بیرون مال من! – کسی جواب نداد – اینجا همه‌چیز رنگ همان عطری بود که سطرها را به تنش می‌زد ، به رویا ، به تخت که در چسبیدگی من لانه کرد و گر گرفته بود – لیوان‌ها تا ته از عطش کرم ها اندکی کمیده بودند – دوباره یادم آمدی و چشم به کمد کمرنگ تر می شد – تا رفتی تنیدگی تصویرت از هم گسست، و چشمم که همینطور پشتِ شیشه‌ی عینکت از هجوم ِ کرم‌های تار و پودی ِ صورتم و از نگاهِ چشمی بریده از صورتت به خودش می‌لرزید – تازه آنوقتا بود که از مکعب بودن اتاقت به اتاق آمدگی‌ام که از هر طرف خودش را به دیوار می‌زد به خود آمد که سطوح هرچند سفید مثلِ انحنای تنی يا انحنای محدب ِ چشمت که می‌توانی عکست را در سیاهی مردمکش ببینی ممکن است پنجره‌ای داشته باشد جوابگوی همان آمدنی که رفته بودی پیشش همه‌چیز را بگویی – و گفتی ! – و حالا که درراه رفتنا خیابان در انحنای پیچ آخر تصمیش را گرفته بودم اگر جواب می‌دادی و اگر فرای همه‌ی این‌ها که گفته بودم – که همه با هم همه‌ی اینها‌یی شدند تا تن‌ها باشم – و اگر در این تنهایی ذره‌ای تنم بودی – حتا تنیده در خیال ، خودم بودی – حتماً از پنجره‌ی اتاقت خودکشی می‌کردم پرت ، مثل ِ عقربه که نیمه‌های شب ِ مرداد به آنطرف افتاد و حالا مرده بود – چشمی هنوز بالای آخرین طبقه که تازه آمده بودمش پلكها ش را نبست – نمی‌توانسته بود هیچ‌وقت در موقعیت ِ من بی‌چشم فقط با پلک خالی بخوابد – حتی اگر تمام پلک‌ها در بستگی ِ خودشان و بستگی ِ در، که تو در بیرونش بودی و صدای نفسهات از منافذ دیوار می‌‌آمد چفت می‌شدن باز با همان چشم ِ به کمد که به خسته افتادگی‌ام روی تخت زل می‌زد با ثانیه‌ها که نفس‌هات شماره می‌زدند از پنجره پرت می‌شد – ومن با تکه‌های مانده از چشمم توی پلکهات به فاصله ی بین ِ نگاه‌ها که چیزی بود – و یادت باشد! – فقط چیزی بود از چیزی! نگاه می‌کردم –همین نگاه کردنا که به طوافش ادامه می‌داد تا دور ِهیچ – و تا عکسی از بریده‌ی صورتت که نگاه می‌کردی با کمان و مژه کافی بود همه‌ی چشم‌هایی که به خاطر داشتم را در آن مرده پریدگی نابود کند.

مارس 2, 2010

از عزیمت ِ فقر

حیات ِ غریزی مرگ

گرسنه زوزه کشید

گلوله در اعصاب شیری ِ خون

که نشست

زبان

به زخم ِ ترسیده می کشند

توله ها

دندان

به تردی ِ جَسَد        تا

به لانه می آوَرَد

پستان ِ دریده اش را

گرگ ِ مادر .

انفرادي ۱

مارس 2, 2010

مشكل مي توان حجمي يافت كه سه ضلع داشته باشد اما هر سه ضلعش يك نقطه باشد . سه نقطه كه گاهي به راحتي بر هم منطبق مي شوند و ديگر نمي توان به راحتي تشخيص شان داد . مثل وقتي كه سر به زير بر چهره ي خودت راه مي روي و فكر مي كني چيزي براي تشخيص دادن نداري ، خيالت را از روي اشياء به عمد پرت مي كني تا به هيچ چيز فكر نكني ، هيچ چيز . و در همان حال در تنهايي خودت همه ي جهان را احضار مي كني و بلا فاصله از همه فاصله مي گيري و دلت ميخواهد بترسي ، آنقدر بترسي كه همه ي فكر و ذكرت را يك نقطه پر كند شبيه ِ خودت . تاريك .

درها و ديوارها تاريك شوند « وقتِ خاموشي » آنوقت مدام با تاريكي ور بروي بنشاني روبه روي خودت و زل بزني ـ حدس بزني كه ميله ي تخت كجاست ـ بعد از خودت و سياهي بر گردي و دوباره حالت به هم بخورد از يك نقطه كه وحشيانه مي خواهد تكثير شود يا اين كه حتماً مي خواهد ردي از خود به جا بگذارد ـ حتي خراش ِ ناخني روي كف سلول كه فقط خودت بفهمي و فقط خودت چندش ات بشود ـ هر چند فكر مي كني حتي اين هرم داغي كه در اين چهار ديواري مانده هم از تو نيست . از تو نيست كه خواب از چشم تو بگريزد لااقل خواب مي تواند فرار كند

«بايد شكست را بپذيري و الا دچار مشكل ميشي »

دلت مي خواهد كف ِ سلول دراز بكشي و خيره شوي تا از ميان ِ تاريكي شكل هايي را تشخيص دهي

« اين ها را از خودت در آورده اي »

و سعي ميكني صداهايي را بشنوي ،‌ سعي مي كني آن صداها را تقليد كني و از حماقت ات خنده ات مي گيرد

« نمي تونم صداي تو رو به ياد بيارم ـ تو اون وقت ها نبودي »

گريه ميكني و بعد سعي ميكني اداي خنده و گريه ي خودت را در بياوري .

بلند مي شوي و سعي مي كني چند قدم به جلو برداري

« تو و اين اداهاي مسخره كه خيلي رندانه مي خواي اونا رو به من نسبت بدي چي رو مي خاي برسوني ؟ »

دست ات را از هم باز نگه داشته اي تا زمين نخوري و فكر مي كني به قدر كافي ترسيده اي وشك مي كني به اين همه ترس و اين همه نقطه كه آرام آرام سعي دارند شبيه ِ خودت شوند

« بايد    ها مي شدم و دم فرو مي رفتم    حالا بگو چقدر از من تو سينه هات مي پوسه ؟ »

چشم هايي از حدقه در آمده توي تاريكي باز مي خواهند ببازند و تازه شوند به پرواز از آغاز اما تو نازي تو نازي نازي تو .

مارس 2, 2010

اگر تو را فتح کنم

تمام ِ کهکشان را فتح کرده ام

اگر نتوانم

تمام ِ کهکشان را در من بیاب           چرا که به تو فکر می کنم

لب های مهبل

در لبهای من است

شرم ِ من

از همخوابگی با فکر ِ من حیا می کند

چه حیایی ؟

چه لب هایی مقدس تر از اینکه با تو سخن می گویم .

چست و چابک

چابک و سُست

پیک ِ سواره بر مرکب                   دریای مرکّب .

وقتی که کهکشان خطخطی بی حال از مدار حرکت می افتد

حضور

مثل ِ دور

عبور

کوچک و تر می شود                  بی رنگ می شود .

مارس 2, 2010

اگر   بالا   را

جای   او   بنشانم

تو

تلفظ ریسمانی

هوات تابیده

و دهان ِ دست ها

هجای ِ خالی ِ لغتی را چنگ می زند

که ارتفاعش

نوک ِ سروهای ِ ترمه را خمانده است.

مارس 2, 2010

نوشت !  خط

نوشت

و ابتدا سر انگشتان جاده شد و

سلانه کوه

گمی آمد .                 از روی جالباسی هیچی پوشید و             رفت

عبور سایه روی لغزش علفها

منحنی پلکهای منتظر کوه بود

و ساعت برگ شد

برف شد

نوشت :  عقربکها شکوفه زده اند

و دستان عبور

از  تشییع سایه بو گرفته است

ولی هنوز گمی    گریه می کند

وقتی سر انگشتان جاده

خسته روی کوه

می ماسد

نگاه کن توی متن !

برگ منحنی عبور است

تا زمین یخ زده

سلانه

پاکش حضور الفبای علفم

وقتی با سایه ها می لغزم

گریه نکن

اینجا هنوز اتاق من است .

نقد و برسی 4

مارس 2, 2010

داستان زیر دستور جلسه ی این هفته ی کارگاه بود و

از  وب سایت  باغ در باغخلیل پاک نیا گرفته شده است که البته با توجه

به ف.ی.ل.ت.ر بودن وب سایت مذکور ناچار به کپی داستان شده ایم.

امیدواریم عذرمان پذیرفته باشد.

سنگ سفید
قاضی ربیحاوی

عکاس از روی چوبه دار پرید پایین همه دوربین هاش بالا پایین پریدند چندتا دوربین بزرگ حسابی ما ترسیدیم یکوقت بلایی سر دوربین ها بیاید …

ادامه‌ی این ورودی را بخوانید »


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.